چه کنم با دل خویـــــش
چه کنم با دل خویش ،آه... آه از دل من ،که از او نیست به جز خون جگر حاصل من
زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش ، چکنم با دل خویش ؟
چه دل مسکینی ؟ که غمین می شود اندر غم هر غمگینی ،هم غم گرگ می دهد رنجش و هم غصه ی میش ، چکنم با دل خویش ؟
در دلم هست هوس ، که رسد در همه احوال به درد همه کس ،چه امیری متمول چه فقیری درویش ، چکنم با دل خویش ؟
دارد این دل اصرار، که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار ، همه جا در همه وقت ، همه را در همه کیش ، چه کنم با دل خویش ؟
از برای همه کس ، دل بی رحــــــم درین دوره به کار آید و بس ، نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش ،چکنم با دل خویش ؟