چه کنم با دل خویـــــش

چه کنم با دل خویش ،آه... آه از دل من ،که از او نیست به جز خون جگر حاصل من

زانکه هر دم فکند جان مرا در تشویش ، چکنم با دل خویش ؟

چه دل مسکینی ؟ که غمین می شود اندر غم هر غمگینی ،هم غم گرگ می دهد رنجش و هم غصه ی میش ، چکنم با دل خویش ؟

در دلم هست هوس ، که رسد در همه احوال به درد همه کس ،چه امیری متمول چه فقیری درویش ، چکنم با دل خویش ؟

دارد این دل اصرار، که من امروز شوم بهر جهانی غمخوار ، همه جا در همه وقت ، همه را در همه کیش ، چه کنم با دل خویش ؟

از برای همه کس ، دل بی رحــــــم درین دوره به کار آید و بس ، نرود با دل پر عاطفه کاری از پیش ،چکنم با دل خویش ؟

 

کویر قلبت را باران عشق من سیراب کرد 

تکرار اسمم نفس هایت را پر از التهاب کرد

و سخن های آخر تو کاخ آرزوهایم را خراب کرد

و چه راحت وداع تو عشق روز افزونم را سراب کرد

 چگونه از یاد بردی حرمت آن لحظه ها را ؟

بگو بگو که روزگار مرا اسیر این جواب کرد

بیامــــــــــــوز

 

گلم ، از خود رهیدن را بیاموز

 

به سرمنزل رسیدن را بیاموز

 

زمین ، بی عشق خاکی سرد و مرده ست

 

به قلب خود ، تپیدن را بیاموز